مدیر کل سایت
sirikfa - ارسال : 181
» بازدیدهای امروز : 8
» بازدیدهای دیروز : 25
» بازدیدهای هفته : 209
» بازدیدهای ماه : 406
» بازدیدهای سال : 6005
» کاربران آنلاین : 0 نفر
» میهمان های آنلاین : 2 نفر
» کل اعضا : 2
» کل مطالب : 485
» کل نظرات : 6

تبلیغات
آخرین ارسال های تالار گفتمان
هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد .

غزل ١٢۶
جان بی جمال جانان میل جھان ندارد
ھر کس که اين ندارد حقا که آن ندارد
با ھیچ کس نشانی زان دلستان نديدم
يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
ھر شبنمی در اين ره صد بحر آتشین است
دردا که اين معما شرح و بیان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
ای ساروان فروکش کاين ره کران ندارد
چنگ خمیده قامت میخواندت به عشرت
بشنو که پند پیران ھیچت زيان ندارد
ای دل طريق رندی از محتسب بیاموز
مست است و در حق او کس اين گمان ندارد
احوال گنج قارون کايام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نھان ندارد
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخ سربريده بند زبان ندارد
کس در جھان ندارد يک بنده ھمچو حافظ
زيرا که چون تو شاھی کس در جھان ندارد
غزل ١٢٧
روشنی طلعت تو ماه ندارد
پیش تو گل رونق گیاه ندارد
گوشه ابروی توست منزل جانم
خوشتر از اين گوشه پادشاه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آينه دانی که تاب آه ندارد
شوخی نرگس نگر که پیش تو بشکفت
چشم دريده ادب نگاه ندارد
ديدم و آن چشم دل سیه که تو داری
جانب ھیچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده ای مريد خرابات
شادی شیخی که خانقاه ندارد
خون خور و خامش نشین که آن دل نازک
طاقت فرياد دادخواه ندارد
گو برو و آستین به خون جگر شوی
ھر که در اين آستانه راه ندارد
نی من تنھا کشم تطاول زلفت
کیست که او داغ آن سیاه ندارد
حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب
کافر عشق ای صنم گناه ندارد
غزل ١٢٨
نیست در شھر نگاری که دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
کو حريفی کش سرمست که پیش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بیخبرت میبینم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رھزن دھر نخفتهست مشو ايمن از او
اگر امروز نبردهست که فردا ببرد
در خیال اين ھمه لعبت به ھوس میبازم
بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
بانگ گاوی چه صدا بازدھد عشوه مخر
سامری کیست که دست از يد بیضا ببرد
جام مینايی می سد ره تنگ دلیست
منه از دست که سیل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
ھر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه يار

خانه از غیر بپرداز و بھل تا ببرد
غزل ١٢٩
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نھیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستی فروکشد لنگر
چگونه کشتی از اين ورطه بلا ببرد
فغان که با ھمه کس غايبانه باخت فلک
که کس نبود که دستی از اين دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راھی کو
مباد کتش محرومی آب ما ببرد
دل ضعیفم از آن میکشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بیماری صبا ببرد
طبیب عشق منم باده ده که اين معجون
فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت
مگر نسیم پیامی خدای را ببرد
غزل ١٣٠
سحر بلبل حکايت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چهھا کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام ھمت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ريا کرد
من از بیگانگان ديگر ننالم
که با من ھر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسیم صبحگاھی
که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد
به ھر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از میان باد صبا کرد
بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زھد ريا کرد
وفا از خواجگان شھر با من
کمال دولت و دين بوالوفا کرد
غزل ١٣١
بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
ھلال عید به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک میکده عشق را زيارت کرد
مقام اصلی ما گوشه خرابات است
خداش خیر دھاد آن که اين عمارت کرد
بھای باده چون لعل چیست جوھر عقل
بیا که سود کسی برد کاين تجارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابی
کسی کند که به خون جگر طھارت کرد
فغان که نرگس جماش شیخ شھر امروز
نظر به دردکشان از سر حقارت کرد
به روی يار نظر کن ز ديده منت دار
که کار ديده نظر از سر بصارت کرد
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد
غزل ١٣٢
به آب روشن می عارفی طھارت کرد
علی الصباح که میخانه را زيارت کرد
ھمین که ساغر زرين خور نھان گرديد
ھلال عید به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آب ديده و خون جگر طھارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز
به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خريد آشوب
چه سود ديد ندانم که اين تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دھید که حافظ به می طھارت کرد
غزل ١٣٣
صوفی نھاد دام و سر حقه باز کرد
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد
بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه
زيرا که عرض شعبده با اھل راز کرد
ساقی بیا که شاھد رعنای صوفیان
ديگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
اين مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آھنگ بازگشت به راه حجاز کرد
ای دل بیا که ما به پناه خدا رويم
زان چه آستین کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که ھر که محبت نه راست باخت
عشقش به روی دل در معنی فراز کرد
فردا که پیشگاه حقیقت شود پديد
شرمنده ره روی که عمل بر مجاز کرد
ای کبک خوش خرام کجا میروی بايست
غره مشو که گربه زاھد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زھد ريا بینیاز کرد
غزل ١٣۴
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار پريشان دل کرد
طوطی ای را به خیال شکری دل خوش بود
ناگھش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قره العین من آن میوه دل يادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددی
که امید کرمم ھمره اين محمل کرد
روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از اين کھگل کرد
آه و فرياد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد
نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازی ايام مرا غافل کرد
غزل ١٣۵
چو باد عزم سر کوی يار خواھم کرد
نفس به بوی خوشش مشکبار خواھم کرد
به ھرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواھم کرد
ھر آبروی که اندوختم ز دانش و دين
نثار خاک ره آن نگار خواھم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مھر او روشن
که عمر در سر اين کار و بار خواھم کرد
به ياد چشم تو خود را خراب خواھم ساخت
بنای عھد قديم استوار خواھم کرد
صبا کجاست که اين جان خون گرفته چو گل
فدای نکھت گیسوی يار خواھم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طريق رندی و عشق اختیار خواھم کرد
غزل ١٣۶
دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکیه بر عھد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمايم
اين قدر ھست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسی که کند خصم رھا نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به ھر بی سر و پا نتوان کرد
سروبالای من آن گه که درآيد به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان ديدن
که در آيینه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل اين نکته بدين فکر خطا نتوان کرد
غیرتم کشت که محبوب جھانی لیکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گويم که تو را نازکی طبع لطیف
تا به حديست که آھسته دعا نتوان کرد
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذھب ما نتوان کرد
غزل ١٣٧
دل از من برد و روی از من نھان کرد
خدا را با که اين بازی توان کرد
شب تنھايیم در قصد جان بود
خیالش لطفھای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گويم که با اين درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گريه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مھربانان کی توان گفت
که يار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
غزل ١٣٨
ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد
به وداعی دل غمديده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که میزد رقم خیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک
رھنمونیم به پای علم داد نکرد
دل به امید صدايی که مگر در تو رسد
ناله ھا کرد در اين کوه که فرھاد نکرد
سايه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر
آشیان در شکن طره شمشاد نکرد
شايد ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زان که چالاکتر از اين حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
ھر که اقرار بدين حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدين راه بشد يار و ز ما ياد نکرد
غزلیات عراقیست سرود حافظ
که شنید اين ره دلسوز که فرياد نکرد
غزل ١٣٩
رو بر رھش نھادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و يک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
يا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ماھی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ ديده بین که سر از خواب برنکرد
میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
جانا کدام سنگدل بیکفايتیست
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بريده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد
غزل ١۴٠
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
ياد حريف شھر و رفیق سفر نکرد
يا بخت من طريق مروت فروگذاشت
يا او به شاھراه طريقت گذر نکرد
گفتم مگر به گريه دلش مھربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر به درنکرد
ھر کس که ديد روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد ديده من بی نظر نکرد
من ايستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
غزل ١۴١
ديدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم ھشیار چه کرد
اشک من رنگ شفق يافت ز بیمھری يار
طالع بیشفقت بین که در اين کار چه کرد
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقیا جام میام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد اين دايره مینايی
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببینید که با يار چه کرد
غزل ١۴٢
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
تا نگويند حريفان که چرا دوری کرد
مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره مخموری کرد
نه به ھفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آن چه با خرقه زاھد می انگوری کرد
غنچه گلبن وصلم ز نسیمش بشکفت
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوری کرد
حافظ افتادگی از دست مده زان که حسود
عرض و مال و دل و دين در سر مغروری کرد
غزل ١۴٣
سالھا دل طلب جام جم از ما میکرد
وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوھری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دريا میکرد
مشکل خويش بر پیر مغان بردم دوش
کو به تايید نظر حل معما میکرد
ديدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آينه صد گونه تماشا میکرد
گفتم اين جام جھان بین به تو کی داد حکیم
گفت آن روز که اين گنبد مینا میکرد
بی دلی در ھمه احوال خدا با او بود
او نمیديدش و از دور خدا را میکرد
اين ھمه شعبده خويش که میکرد اين جا
سامری پیش عصا و يد بیضا میکرد
گفت آن يار کز او گشت سر دار بلند
جرمش اين بود که اسرار ھويدا میکرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران ھم بکنند آن چه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست
گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد
غزل ١۴۴
به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زير طاق سپھر
بدين ترانه غم از دل به در توانی کرد
گل مراد تو آن گه نقاب بگشايد
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
گدايی در میخانه طرفه اکسیريست
گر اين عمل بکنی خاک زر توانی کرد
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
که سودھا کنی ار اين سفر توانی کرد
تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون
کجا به کوی طريقت گذر توانی کرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور
به فیض بخشی اھل نظر توانی کرد
ولی تو تا لب معشوق و جام می خواھی
طمع مدار که کار دگر توانی کرد
دلا ز نور ھدايت گر آگھی يابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
گر اين نصیحت شاھانه بشنوی حافظ
به شاھراه حقیقت گذر توانی کرد
غزل ١۴۵
چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
که بود ساقی و اين باده از کجا آورد
تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر
که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
دلا چو غنچه شکايت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسیم گره گشا آورد
رسیدن گل و نسرين به خیر و خوبی باد
بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد
صبا به خوش خبری ھدھد سلیمان است
که مژده طرب از گلشن سبا آورد
علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست
برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد
مريد پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم
که حمله بر من درويش يک قبا آورد
فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند
که التجا به در دولت شما آورد
غزل ١۴۶
صبا وقت سحر بويی ز زلف يار میآورد
دل شوريده ما را به بو در کار میآورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ ديده برکندم
که ھر گل کز غمش بشکفت محنت بار میآورد
فروغ ماه میديدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشید در ديوار میآورد
ز بیم غارت عشقش دل پرخون رھا کردم
ولی میريخت خون و ره بدان ھنجار میآورد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بیگه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار میآورد
سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود
اگر تسبیح میفرمود اگر زنار میآورد
عفالله چین ابرويش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه ھم پیامی بر سر بیمار میآورد
عجب میداشتم ديشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نمیکردم که صوفی وار میآورد
غزل ١۴٧
نسیم باد صبا دوشم آگھی آورد
که روز محنت و غم رو به کوتھی آورد
به مطربان صبوحی دھیم جامه چاک
بدين نويد که باد سحرگھی آورد
بیا بیا که تو حور بھشت را رضوان
در اين جھان ز برای دل رھی آورد
ھمیرويم به شیراز با عنايت بخت
زھی رفیق که بختم به ھمرھی آورد
به جبر خاطر ما کوش کاين کلاه نمد
بسا شکست که با افسر شھی آورد
چه نالهھا که رسید از دلم به خرمن ماه
چو ياد عارض آن ماه خرگھی آورد
رساند رايت منصور بر فلک حافظ
که التجا به جناب شھنشھی آورد
غزل ١۴٨
يارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
ھر کس که بديد چشم او گفت
کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتادهام چو ماھی
تا يار مرا به شست گیرد
در پاش فتادهام به زاری
آيا بود آن که دست گیرد
خرم دل آن که ھمچو حافظ
جامی ز می الست گیرد
غزل ١۴٩
دلم جز مھر مه رويان طريقی بر نمیگیرد
ز ھر در میدھم پندش ولیکن در نمیگیرد
خدا را ای نصیحتگو حديث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از اين خوشتر نمیگیرد
بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین
که فکری در درون ما از اين بھتر نمیگیرد
صراحی میکشم پنھان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمیگیرد
من اين دلق مرقع را بخواھم سوختن روزی
که پیر می فروشانش به جامی بر نمیگیرد
از آن رو ھست ياران را صفاھا با می لعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوھر نمیگیرد
سر و چشمی چنین دلکش تو گويی چشم از او
بردوز
برو کاين وعظ بیمعنی مرا در سر نمیگیرد
نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ میبینم مگر ساغر نمیگیرد
میان گريه میخندم که چون شمع اندر اين مجلس
زبان آتشینم ھست لیکن در نمیگیرد
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از اين خوشتر نمیگیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمیگیرد
من آن آيینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر میگیرد اين آتش زمانی ور نمیگیرد
خدا را رحمی ای منعم که درويش سر کويت
دری ديگر نمیداند رھی ديگر نمیگیرد
بدين شعر تر شیرين ز شاھنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمیگیرد
غزل ١۵٠
ساقی ار باده از اين دست به جام اندازد
عارفان را ھمه در شرب مدام اندازد
ور چنین زير خم زلف نھد دانه خال
ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد
ای خوشا دولت آن مست که در پای حريف
سر و دستار نداند که کدام اندازد
زاھد خام که انکار می و جام کند
پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد
روز در کسب ھنر کوش که می خوردن روز
دل چون آينه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد
باده با محتسب شھر ننوشی زنھار
بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
حافظا سر ز کله گوشه خورشید برآر
بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد



:: بازدید: مرتبه
:: موضوع: -
ن : sirikfa
ت : 9 خرداد 1391
0 دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

هیچ نظری برای این مطلب وجود ندارد ! اولین نفر باشید ...

ارسال نظر

نظر شما :

برای افزایش امنیت لطفا کدی را که در تصویر زیر می بینید در کادر وارد کنید :
CAPTCHA Image   Reload Image
Enter Code*:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ابوسعید ابوالخیر  مولوی

  ابوسعید ابوالخیر         مولانا

 

حافظ   نظامی 
         حافظ               نظامی
 
 
رودکی    پروین اعتصامی
 
 
شیخ بهایی    عطار
   شیخ بهایی               عطار
 
 
سعدی    سنایی
      سعدی               سنایی
 
 
خاقانی   وحشی
       خاقانی              وحشی
 
 خیام   ناصرخسرو
        خیام              ناصر خسرو
 
 
فردوسی   منوچهری
     فردوسی            منوچهری